
شب
سکوت روزی است که دلش برای نبودنت تنگ شده
صبح
نسیمی است که دیگر پیام دوست داشتنت را برایم نمی آورد
و باد
فریاد عاشقی است که معشوقش او را به دست خاک سپرده
تار موی جا مانده و گل ساکت باغچه را به آب می سپارم تا این رود رونده
دیگر رد پایی از تو برایم باقی نگذارد
قلم هایم دیگر با من حرف نمی زنند ، آواز گنجشک ها دیگر مرا صدا
نمی زنند و دیگر نوشته هایم ساکت و بی سرو صدا مرا لبخند می زنند
گویی آن ها هم غمی در وجودشان نهفته است
آن روزی که مرا به دوست داشتن خود دعوت کردی نمی دانستم که باید
تمام زجر های زمانه را به دوش بکشم ، اما به یاد بودن با تو که می افتم از
شادی آن لحظه به گریه هایی وادار می شوم که آسمان و زمین از نگاه کردن
به من خود را پنهان می کنند
حالا با دیدن گریه ی بچه گنجشک روی درخت ، با دیدن دست های دو
معشوق در دست هم و با ترحم نگاه کردن اهل آسمان و زمین درهم
می شکنم
ساکت لب حوض نشسته ام اما ماهیان به کناری می شتابند تا قلب سیاه و
پر اندوه مرا نبینند
دیگر نمی توانم گفتن " دوستت دارم " کسی دیگر را بر قلبم حک کنم
می خواهم این کلمه ی مقدس را نه بر زبان کسی بشنوم و نه با قلبم آن
را احساس کنم
فراموشم کن و احساساتت را نسبت به من به خاک بسپار

سنگ قبرم چند روزی است که مرا صدا میزند، حالا فقط اوست که دلش
برایم تنگ شده !یعنی در آن جهان هم باید غم و غصه داشته باشم،
یعنی باید شکسته شدن قلبم را به آرامی احساس کنم و یعنی آ نجا هم
دوستانم مرا فقط برای لحظاتی می خواهند ؟
نمی دانم . . . کسی نیست جوابم را بدهد، یعنی باز همان حرف قدیمی
برایم صادق است است:
" سکوت نشانه ی رضاست "
پنجره ی دلم را آرام میبندم تا کسی نفهمد در این دنیا خوشی های
همیشگی را فقط لحظه ای با بودن او که دوستم داشت احساس می کردم !
هنوز آن نامه ای که به دست آن پرنده ی سپید بال برایم فرستادی
و گل سرخی که هنوز هنوز عطرش در اتاقم پیچیده و مرا فراموش نمی کند
را به یاد دارم
آسمان امروز مرا یاد اولین روز دیدارت می اندازد:
" صاف و آفتابی "
سراسیمه به گوشه ای از اتاق میروم تا آسمان را تماشا کنم و نگذارم
این آسمان زیبا قلب اندوهگین مرا ببیند و با دنیایم قهر کند
ساکت و آرام نشسته ام و یاد صبح روز بعد از رفتنت می افتم، دوباره باید
دو چشمم را به اشک هدیه دهم
کاش هیچ وقت با کلمه ی " دوستت دارم " سرو بلند قامت مرا به دست
گردباد نمی سپردی و مرا به کران آبی ها نمی بردی
و ای کاش دل گرمی ات مرا به زندگی امیدوار نمی کرد

صبح ها که از خواب بیدار می شوم ، بوی عطر یادت اشک را بر گونه های
سردم لمس می کند و تا غروب بر لبان خشکیده ی من باقی می ماند
سجاده ام بوی نفس هایت را می دهد ، روی سجاده می نشینم و لحظه ای
مکث می کنم ، یاد روزی می افتم که با چادر نماز گل گلی که بر سر
داشتی مرا محو تماشای خود کردی
با لبخندت فهمیدم که باید من نیز کنارت بایستم و با تو به آسمانی
پر بکشم که رنگین کمان فقط در لحظه های بودن تو شاد است
اشک های روی گونه های دوباره تازه شدند
دیگر آسمان هم نبودنت را به رخ من می کشد
هرچه می خواهم تو را فراموش کنم و دیگر از تو ننویسم ... نمی توانم !!!

اشک هایی می ریختی که آسمان از شنیدنش به رعشه افتاد
تو تک فرشته ی رنگین کمان بودی که به زمین پا نهادی ، خداوند از آفرینش
تو به خود آفرین گفت ، چرا که می دانست پاکی ات انسان ها را به زندگی
برمی گرداند و روزی سراسر دنیا تو را سنبل پاکی زمین می دانند
کنار پنجره ی اتاق نشسته ام و به آسمان شب خیره شده ام ، به
ستاره های آسمان سوگند می دهم تا کمکم کنند زیبایی تو را وصف کنم
اما آن ها بدون درنگی خاموش می شوند
آری ، آسمان شب نیز نتوانست در گفتن وصف تو به من کمک کنند
وقتی برای گفتن وصف تو دست به قلم می شوم ، قلم نیز سکوتی می کند
و نوشتن را بر ننوشتن ترجیح می دهد
اگر روزی دلت را به شیشه ای بی روح تبدیل کردم مرا ببخش
قلمم دیگر تاب و توان نوشتن ندارد فقط می توانم بنویسم ، شاد باش و از
زندگی لذت ببر

گلبانگ نعره های وجودم به صدا در آمده ، دیگر طاقت نگاه های خسم آمیز
دیگران را ندارم ، آسمان هم گویی با طعنه به من نگاه می کند تو برای
همیشه مرا ترک گفته ای
فراموش کردن صدایت قلبم را از حرکت نگه می دارد ، دیگر در این شهر بدون
قدمهای تو روز را با سکوت به شب می رسانم و من بدون نگاه های
عاشقانه ی تو همچنان روزها می شکنم و با گِل وجدمبه سرای آسمان
خیره می شوم :
تا نگذارم ابر های غم به سمتت رهسپار شوند
تا نگذارم این دل شکسته تو را به گریه وادارد
و نگذارم این سایه ی سکوتم تو را از دوست داشتن او که تمام دنیایش هستی نگه دارد
منتظر برگشتنت بودم اما نمی دانستم باید فراموشت کنم
فراموشم کن

با امروز شد ۱۹ قلب . . . این قلب هارا به یادگاری درون دفترم کشیدم تا این
۱۹ روزی که صدایت را نشنیدم در ذهنم باقی بماند و هیچ گاه فراموش نکنم که اولین
سال تحویل را بیشتر از همه برای تو دعا کردم
روز های سختی است . . . مرا با یک دل پر تنها گذاشته ای . . . این تنهایی را به یاد
دارم اما می خواهم این آخرینش باشد
در این روزها که صدایت را نشنیده ام ، صدای دوباره آمدن سکوت را بر قلبم احساس
می کنم
تازه می فهمم چرا خنده هایت دلم را می لرزاند
اما خیلی وقت است گرمی صدایت را بر قلبم احساس می کنم
اولین باری که مرا ترک کردی احساس می کردم از درون تهی شده ام ، دیگر زندگی
برایم معنی ندارد ، دیگر آواز پرندگان ، عاشقانه " دوستت دارم " هایت
را برایم تازه نمی کنند و دیگر سکوتت مرا درهم نمی شکند
اما حالا با اینکه می دانم چند روزی بیش نمانده تا به تو نزدیک شوم ، باز هم تک
ستاره های آسمان را بدون تو خاموش می کنم تا هنگامی که می آیی با خوشحال
دیدنت خودشان پر نورتر از قبل بدرخشند
دوستت دارم
امیدوارم حالتون خوب باشه و در صحت و سلامتی به سر ببرید ![]()
این آخرین پستی هست که تو سال ۱۳۸۹ می گذارم
عیدتون مبارک ![]()
![]()
![]()
دست هایت را می گیرم و در آغوش می فشارمت . . . نه فقط به خاطر اینکه دوستت
دارم ، نه فقط به خاطر اینکه آسمانی هستی . . . به خاطر اینکه دوری ات برایم
توصیف ابرهای تیره و تاری است که شیرینی زندگی را به طعم مرگ بر می گردانند
آسمان آفتابی است . . . تا لحظه ی سکوتم به سیمای هفت رنگ آسمانیت خیره
می مانم . . . آن قدر پلک بر هم نمی زنم تا از دیدنت سیر شوم و سپس آخرین هاله
ی نور را لحظه ای در کنار قلب تپنده ات و آوای خوش پرندگان تماشا می کنم و باز
سکوت را با دیدن ابر سیاه می پذیرم .
ممنون که برگشتی عزیزم ![]()
![]()
خیییییییییییییییلی خیییییییییییییلی خوشحالم
اون کسی که خیلی وقته منتظرش بودم برگشت پیشم
خدا جووووووووووونم مرسی ![]()
![]()
"" ممنون که برگشتی پیشم گلم ![]()
![]()
""
برا همینم این متنو براش نوشتم :
حالا که بازگشتی دیگر نمی گذارم روزهای شیرین با تو بودن به غروب بی پایان ، به اوج
دیوانگی و به افتادن برگ های زندگی از درخت وجودم تبدیل شود
کاش می توانستم صداشت را درون محفظه ای حبس کنم تا دوباره رفتنت غم انگیز ترین
روز و شب های عمرم را برایم زنده نکند
خورشید روز های شاد و رویاییت ، ماه شب های تنها بودنت و ستاره ی امید خواب های
آشفته ات می شوم
دوباره ترکم نکن ! ! !